![]() |
![]() |
|
| اجتماعی- ادبی- فرهنگی |
|
دوباره آمدی با کوله باری از شعرهایی که باید از دهان من سروده شوند و شعله ای خاموشی که باید در دستان من برافروخته گردند به خانه ام آوردی لحظه ای را که ثانیه هایم سال ها سرگردانش بودند و جوانه های سرانگشتانم بی تابش تا رها شود این برکه ی مانده در مرداب در گستره ی دامنه ای که از وسعت زمین سرریز شده است تو حرف می زنی و من در مردمک های چشمانم خلاصه نشده تمام می شوم چشم هایت که ورق می خورد من زیرو رو هم که بشوم فقط بر صفحات دفتر خاطراتم افزوده خواهد شد که آتشفشان ها هرگز مدار زمین را تغییر نخواهند داد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 21:29 توسط موسی الرضا |
|
|
تقدیم به همه ی زحمتکشان عرصه ی علم و دانش
ز مهر بی کرانت می شناسم
زغم های نهانت می شناسم
زگج های نشسته روی مویت
تو را با آب و نانت می شناسم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 23:10 توسط موسی الرضا |
|
|
کنار ساحل و آب و هوایت
کشانده موج ها را زیر پایت
یقین دارم که بعد رفتن تو
سونامی می کند دریا برایت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 14:21 توسط موسی الرضا |
|
|
روزگاریست که دیگر از پشت پلک هایت
خورشید عمود نمی تابد و زمستان در دهانت خانه کرده است می خواهی جوانه هایم را پس بزنی؟؟؟ اما این درخت به هوای تو عادت کرده است چه فرقی می کند زمستان یا بهار......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 22:18 توسط موسی الرضا |
|
|
با تبریک سال نو
به تمامی دوستان دور و نزدیک شما که دوستتان دارم . سالی پر از موفقیت و سربلندی را برایتان آرزو می کنم
هر ذره ای که زخاک من می روید دستان تو را روی زمین می جوید برگیر مرا ز ریشه از خاک بکش که این سبزه مدام ذکر تو می گوید |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 اسفند1390ساعت 22:47 توسط موسی الرضا |
|
|
پرواز کن نازنین
از این کلبه ی تاریک بی ارتفاع کلاف سردرگم قفسی که هر لحظه برایت تنگ می شود نگرانی چرا!!!!! دلتنگی هایم خاطراتت اینجا همه بامن اند من هر روز آب و دانه شان می دهم همراهشان قدم می زنم حرف می زنم کنار همین آیینه ای که هنوز تورا تکرار می کند هم آغوش خاک و خاکستر این اجاق می شوم تا به پرواز درآیم در دستان باد. یادت نرود که با گرد و خاک های روی قاب عکست مهربان تر باشی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 اسفند1390ساعت 18:5 توسط موسی الرضا |
|
|
چقدر اختلاف دما دارند
این دو زمستانی که در دوطرف پنجره به تماشای من ایستاده اند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 19:8 توسط موسی الرضا |
|
|
حرف بزن نازنین
از ماه ی که در پشت ذهنت جامانده است و از ناگفته هایت که در ذهن من بارور شده اند و ماه و روزشان به پایان آمده است به دنیا بیاور این فرزند ناخلف را که مرگش به دمل چرکینی مبدل خواهد شد که هرلحظه در من عمیق تر می شود سبک کن شانه هایت را تاسربلند رها شوند شاخه هایت در باد از چه می ترسی؟ من به شیرینی زبانت محتاج ترم تا تلخی کلامت من چشم می بندم وفردایم را با شعوری فراتر از نگاهم آغاز خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 17:26 توسط موسی الرضا |
|
|
۱
نگران نباش حواسم به دلتنگی هایم هست می دانم که نفس تنگی داری ۲ آخرین ملاقات آخرین حرف آخرین نگاه چه اتفاقی افتاده است ما که همیشه اولین ها را برای هم آرزو می کردیم ۳ سرش را بر روی شانه ام گذاشت آرام گرفتند باران و کویر |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 بهمن1390ساعت 23:5 توسط موسی الرضا |
|
|
خورشید
در کنج آسمان لمیده است و باد سرما را بی اجازه تزریق می کند خلوت خیابان عابر تر از همیشه تو را سوار ... و لحظه ای بعد آرامش خیابان می شکند درزیر چرخ های ماشین احساس های پس اندازمان همگام با جاده جاری می شوند درختان هم آغوش باد می رقصند و شکوفه های سرانگشتانشان را برسرمان می بارند آسمان تمام بخت سفیدش را وقف زمین و زمان تمام ساعت هایش را حراج کرده است اما تو... فقط تا لرزشهای مکرر همراهت فرصت داری که با لباسی از رنگ گیسوانت عروسم باشی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 22:33 توسط موسی الرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بی آنکه بخواهم
به شعر و نوشتن علاقه پیدا کردم و با آنکه عشق تنها انگیزه ی نوشتنم می باشد اما همیشه وقتی پیدایش میکنم که دیر شده است |
|
RSS
|